مناقصه و مزایده
جامعه انساني را به دو دسته مهم ميتوان تقسيم كرد: جامعه پويا و متحرك كه اصطلاحاً Dynamic)) ناميده ميشود و برعكس آن جامعه ايستا ((Static قرار دارد. سازمانهاي اجتماعي و شركتها و مؤسسات نيز خرده جامعه يا جوامع خرد هستند كه از اين قاعده مستثني نميباشند. زماني كه جامعه هر روز با يك ابتكار تازه قدم در راه نويي ميگذارد و حرف تازهاي ميزند سازمانها و خرده فرهنگها و بنگاهها هم بايد خود را با جامعه هماهنگ بسازند. عدم هماهنگي به منزله مقاومت در مقابل تغييرات است و اين مقاومت تا جايي ادامه مييابد كه سازمانها يا نهادهاي اجتماعي در برابر روند تكاملي اجتماع نقش خود را از دست داده و از بين ميروند. مثلاً دانشگاهها كه به عنوان عنصر پيشتاز جامعه هستند يا روشنفكران كه پيشقرادلان اجتماعي هستند در اثر مقابله با تغييرات جوامع، به عنصر ضد اجتماعي، ضد تكاملي و ضد بشري تبديل ميشوند. دلايل اين امر بسيار ساده است. سازمانها دچار خودبيني مفرط شده و جامعه را در راهي اشتباه ميبيند. طبيعي است در ابتدا بتوانند به عنوان نگهبانان سنتهاي گذشتگان، خود را قهرمان هم بدانند ولي به مرور نقش خود را از دست داده و از پيشقرادلي تبديل به عناصر ضد تكاملي ميشوند. يكي از اين مراكز، دانشگاهها هستند. مدارس و مراكز آموزشي از عمده مراكزي هستند كه تغييرات را نميپذيرند و لذا برخلاف انتظار مردم، گروههاي تحصيلكرده ممكن است به طور اتفاقي پيشقراول باشند ولي عمدتاً و يا به صورت سازماني و تشكيلاتي عقب ماندهترين سازمانهاي اجتماعي جهان هستند. دليل اين امر هم بسيار روشن است: استادان درسهايي را ميدهند كه سالها قبل آن را ياد گرفتهاند. تئوريهاي استادان، همه تئوريهاي آموخته شده زمان دانشجويي آنان است. لذا از نظرات و تئوريهاي نوين در آن اثري نيست و يا اگر هست به طور طبيعي قابل قبول نميتواند باشد. مثلاً ما در رشته مديريت، حسابداري و كليه علوم انساني، تئوريهاي مديريت و حسابداري همان تدريس ميشود كه قبلاً فرا گرفته شده است و اگر استادي جرأت كند بدون ذكر منابع قديمي دوران دانشجويياش مطالبي را از روزنامهها يا كتب خارج از كلاس تدريس كند، معمولاً او را جدي نميگيرند.
البته در دوران دكتري و فوق دكتري نظريههاي جديد بحث ميشَود، آن هم نظرياتي است كه دوران آزمايش خود را گذرانده باشند. مثلاً شما نميتوانيد نظريهاي را كه همين اكنون در جهان مطرح شده را در متون درسي جايگزين كنيد زيرا اولاً نظريه، هنوز امتحان خود را نداده است، ثانياً به رشته تحرير در نيامده، ويرايش و چاپ نشده و در سطح دانشگاهها توزيع نشده و اساتيد آن را قبول نكردهاند و اين مسير طولاني مسير يخ زدگي تا جمود عقايد است.
جمود عقايد در مراكز آموزشي به قدري قداست دارد كه هر چه نظريه قديميتر باشد، محكمتر و بهتر آموزش داده ميشود. دانش آموزان ما هر چه بيشتر از اقليدس و فيثاغورث بدانند نمرههاي بالاتري ميآورند و اگر كسي از انرژي هستهاي سخن بگويد، او را مسخره ميكنند! در فلسفه و منطق و علوم رياضي مبناي تصورات و تئوريها براساس جمود و ثبوت است: 4=2+2؛ اصلي جامد و دائمي و ثابت است و هر كس با آن مخالفت كند، منطق و علم و دانش مخالفت است. اگر كسي بيايد و بگويد 5=2+2 يا 3=2+2 او غيرممكن و غيرپژوهشي صحبت كرده است اما انرژي هستهاي مبتني بر نظريه سينرژيك (Synergic) است كه 5=2+2 رادرست ميداند. حركت جوهري كه توسط ملاصدرا در ايران عرضه گرديد مبناي دريافت دنياي سينرژيك و دنياي (همافزايي) است. به اين معني كه 1 مساوي 1 نيست. يك اتم ممكن است آنقدر قدرت داشته باشد كه يك باروت يا نارنجك آن قدرت را ندارد. بمب اتم در واقع نشان داد كه يك جسم بسيار كوچك ميتواند شهرها و كشورها را نابود كند. مسأله حركت در جوهر يا حركت در ذات به قدري مهم است كه اگر حركت از جوهر جسم گرفته شود، كره زمين به اندازه يك سيب سرخ ميشود، البته جرم آن تغييري نميكند. يعني اگر الكترونها از حركت بايستند و به هسته اتم بچسبند و فضاي بين آنها حذف شود، تا اين حد جهان خرد و ناچيز ميشود. اما جالب است كه اين نظريه اصلاً در مدارس تدريس نميشود! چون قديمي نيست و يونانيان آن را قبول نداشتهاند.
دو تريليون دلار هزينه
آمريكا امروزه در حالي 1 تريليون دلار كسري بودجه را تجربه ميكند كه كارشناسان اقتصادي گفتهاند در سال 2010 اين مبلغ به 2 تريليون دلار خواهد رسيد و اين هزينه تنها در صورتي بر آمريكا تحميل ميشود كه دولتمردان آمريكايي در مقابل هرگونه تغيير مقاومت ميكنند. اگر همان شعار Change كه اوباما مطرح كرد، واقعي بود اين همه كسر بودجه و يا هزينههاي اضافي وجود نداشت. اگر نيروهاي نظامي آمريكا از افغانستان و عراق، اخراج ميشدند و اگر سربازان به جاي جنگيدن، در زمينهاي كشاورزي مشغول به كار ميشدند، اگر بودجه نظامي آمريكا و پنتاگون، سرسامآور اضافه نميشد، اگر وعدههاي خريد و فروش تسليحات به روال گذشته ادامه نمييافت طبيعي بود كه مردم آمريكا دوران جديدي را تجربه ميكردند. اگر به جاي دولت مركزي، دولت فدرال وجود ميداشت، اين همه هزينههاي كاخ سفيد، خزانهداري مركزي آمريكا، پنتاگون، FBI و امثال آن بر مردم تحميل نميشد. مردم آمريكا به جاي اينكه ماليات بدهند تا عدهاي در سناي آمريكا يا در كاخ سفيد و يا ارتش ايالت متحده حقوقهاي بالا بگيرند به همين وضعيت دچار خواهند شد و نجات فقط براي تغييرات است. تصورات باطل دولتمردان آمريكا براي حضور نظامي در جهان و لشكركشيهاي عظيم آنان به اقيانوسها و درياها و حضور جهاني در جهان علاوه بر افزايش نفرت مردمي در كشورها، هزينههاي بسيار سنگيني را بر دوش مردم آمريكا تحميل ميكنند. مردم آمريكا كه بخش اعظم آنها ماليات پرداخت ميكنند، ميتوانستند با اين پول فدرالهاي خود را اداره كنند و به جاي حضور در سراسر جهان، جوانان را در كنار خود داشته باشند و از انرژي و حركت آنان براي توليد و توزيع، صنايع و بازرگاني استفاده كنند.
برخلاف تصور روشنفكران، اين كشورهاي غربي هستند كه در مقابل تغييرات، مقاومت ميكنند و مردم نه تنها در آمريكا، در اروپا، استراليا، ژاپن و آسياي شرقي هم خواستار تغيير هستند. همه آنها از سيستم سرمايهداري انتقاد دارند و متنتظر فروپاشي آن هستند، همانطور كه براي نظام كمونيستي اتفاق افتاد و شوروي از هم پاشيد. در واقع برخلاف شعار آزادي و دموكراسي و حق انتخاب مردم در غرب، هيچ حق انتخابي به مردم داده نميشود و فقط از آن سوء استفاده ميشود. چنانچه اوباما در انتخابات خود، حداكثر بهره را از تبليغات در خصوص تغييرات برد ولي هرگز به آن عمل نكرد. نميتوان گفت كه مردم تغييرات را نميخواستند، بلكه اين دولتمردان بودند كه تغييرات را نميخواستند. از اين لحاظ تا زماني كه اوباما در بين مردم بود، با صداقت حرف آنها را ميفهميد و شعار ميداد و مردم هم به او رأي دادند و او سهميه انتخاباتي ايالتها را يكي پس از ديگري به دست آورد؛ يعني خواست تغيير، فقط مخصوص يك ايالت يا يك شهر يا جمعيت به خصوص نبود بلكه همه مردم در ايالتها حتي مردم غيرآمريكايي خواستار چنين تغييراتي بودند ولي اين فقط در ميان مردم بودو وقتي اوباما رأي آورد و داخل سيستم حكومتي شد موضوع فرق ميكرد. سيستم حكومتي با تغييرات مخالف و حافظ وضع موجود بود، يعني برخلاف مردم كه خواستار تغيير بودند اوباما متوجه شد كه اين شعار در داخل كاخ سفيد، پنتاگون و ارتش آمريكا يعني فروپاشي و نابودي و چون نميخواست رياستجمهوري خودش را با فروپاشي آمريكا از دست بدهد لذا دست از شعار قبلي خود برداشت و قدم به قدم آن را كنار گذاشت تا امروز كه تبديل به يك بوش، كلينتون و يا ريگان جديدي شده است. زيرا حضور او در كاخ سفيد لازمه ثبات اوضاع و عدم تغيير است و تغيير يعني نابودي تمام آرزوهاي او به عنوان رييسجمهور يك كشور بزرگ 50 ايالتي كه مسلماً وي با اين همه هزينه و كوشش نخواسته است كه نابود شود.
مفهوم تغييرات (Change conception)
به سادگي ملاحظه ميشود كه تغييرات يك امر ثابت و محتوم و دائمي است. همه آن را دوست دارند و خواستار آن هستند. اصولاً نفس بشر، تنوع و تغييرات است؛ اگر همهي روزها انسان مجبور باشد كه يك نوع غذا بخورد، طبيعي است كه از آن غذا سير شده و حساسيت پيدا ميكند. تنوع به تنهايي در نوع تغذيه كافي نيست، انسانها در محل زندگي رفت و آمدها، شغل و همه ابعاد زندگي با يكنواختي و ثبات مخالف هستند. البته تمام دوران زندگي را شامل نميشود، مثلاً انسان تا قبل از بلوغ چندان به تغييرات نميانديشد ولي پس از سن كهولت دوست دارد يكنواخت زندگي كند. لذا تعريف تغييرات مهم است؛ اين كه از ديدگاه چه كسي باشد و در مورد چه چيزي. مثلاً مفهوم دوست داشتن يك نوع ثبات را تداعي ميكند. انسان دوست دارد يعني مايل است آن را براي هميشه داشته باشد. پدري كه فرزند خود را دوست دارد يا فرزندي كه مادر خود را دوست دارد، تمايلي به تغيير او نشان نميدهد و برعكس قضيه هم صادق است. فرزندي كه پدر و مادر خود را دوست ندارد معنايش آن است كه خواهان تغيير در خانواده است. او حتي ممكن است از منزل فرار كند زيرا تمايلي به اين خانواده ندارد.
وضع موجود در جامعه هم همينطور است. وقتي وضع موجود را دوست داشته باشيم به تغيير در آن نميانديشيم و با هر نوع تغييري مخالف ميشويم ولي اگر وضع موجود را دوست نداشته باشيم خواهان تغيير آن ميشويم و گاه ممكن است همه امكانات و هستي خود را هم در اين موضوع از دست بدهيم. لذا دوست داشتن يا نداشتنف يكي از مفاهيم زيربنايي تغييرات است. اگر كودكي دوست داشته باشد، بزرگ شود مفهومش اين است كه از كودكي خود متنفر است و يا اگر بزرگتري هميشه به ياد دوران كودكي خود باشد، باز معنياش اين است كه از مسن بودن خود ناراضي است و دوست دارد به دوران كودكي برگردد. لذا هميشه بزرگ شدن يا پيشرفت كردن به معناي تغيير يا تكامل و دوست داشتن آن نيست.
يكي از راههاي تعريف تغيير استفاده از مفاهيم متضاد است. مثلاً روز و شب، دو مفهوم متضاد هستند و انسان با حركت به سوي آنها به صورت متناوب، تغييرات را حس ميكند. روزها انسان كار ميكند، فعاليت ميكند و وقتي از فعاليت خسته شد به خانه ميرود و استراحت ميكند و از آرامش شب لذت ميبرد. اما اگر شب طولاني شود يا استراحت او طول بكشد باز به پا ميخيزد و فعاليت خود را آغاز ميكند. برخي حتي اين موضوع را معكوس ميكنند يعني اغلب، شبها فعاليت ميكنند و روزها ميخوابند. نه اينكه شيفت بيمارستان باشند، بلكه تا 12 شب بيرون هستند و تا شام بخورند و بخوابند، 2 نصف شب ميشود. تا اذان صبح كوشش كنند كه خوابشان ببرد و بعد هم كه خوابشان برد، لنگ ظهر از خواب بيدار ميشوند، در حالي كه ساعت طبيعي بدن، مطابق طبيعت همه موجودات، از ابتداي شب، خواب را لازم دارد و از ابتداي صبح فعاليت را. اما اين فقط انسان است كه ميتواند حتي نظم شب و روز را بر هم بزند و در آن تغيير ايجاد كند. در مفاهيم متضاد ديگر هم اين طور است؛ مثلاً: عدالت، ظلم، نور، تاريكي، سفيدي و سياهي و البته انسان بيشتر در دوران خاكستري است. يعني حدفاصل بين سفيدي و سياهي. هيچگاه انسان سياهي يا تاريكي مطلق را دوست ندارد و يا از روشنايي مطلق لذت نميبرد. نگاه كردن به خورشيد براي چشم انسان ضرر دارد و لذا از نور آن استفاده ميكند. حضور در تاريكي مطلق هم بسيار وحشتناك است، لذا كمي نور براي آن تاريكي لازم است. فضاي خاكستري يعني مرحله انتقال، يعني حركت، يعني كوشش و كار؛ اين است كه تغييرات لازمه زندگي انسان است اما تغيرات دائم يا ثبات دائم و كامل براي انسان دست يافتني نيست بلكه تغييرات، نسبي و ثبات نيز نسبي است. يعني انسان، هم تغييرات را دوست دارد و هم ثبات را. گاهي اين و گاهي آن.
سيد احمد حسيني ماهيني
© کپی رایت توسط : Monagheseh (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .